شام غریبان شیراز

شام غریبان شیراز
این تصویرتزئینی است
ساعت از 9 که می گذرد آدم های بیکاری که این پا و آن پا می کردند، کم کم بساط شان را پهن می کنند، یکی دیگ روغنش را بار می گذارد، یکی بقچه لباسش زیرش را باز می کند، یکی سفره سی دی و دی وی دی اش را می اندازد.

راستین آنلاین :خیابان کریم خان زند شیراز است. از شهرداری که به سمت ستاد قدم زنان طول پیاده رو رابه طرف سینما پرسیا (که حالا سال های متمادی است به اسم تعمیر، تعطیل است و هیچ تغییری هم نمی کند، درست مثل سینما بهمن) قدم به قدم آدم هایی را می بینی که زیر نور بی رمق چراغ های خیابان بساط کرده اند، آن­هایی که دستشان به دهان­شان می رسد، موتور برق هم گذاشته اند و فخر نور اعیانی می فروشند.

 چند هزار آدم دور این بساط ها می گردند.  مغازه دار ها اغلب کرکره را پایین کشیده اند و احتمالاً کنار خانواده مشغول شمردن روزها و شب های قحطی مشتری هستند. به جای آن ها بساطی ها مشتری های پرشمار را نظاره می کنند. مردم برای خرید از مغازه دار پول ندارند اما برای بساطی­ها، بازار گرمی ساخته اند.

 فردا که این بازار مکاره جمع می شود، کوه زباله می ماند و ماموران شهرداری و کاری که از قبل شهرداری اجرتش را گرفته است. ماموران زباله­های تولید شده مردم متمدن فرهنگی­ترین شهر ایران را جارو می­کنند و ظاهراً همه چیز تمام می شود. اما آنچه تمام ناشدنی است حسرت یک­روز بدون مشتری دیگراست برای مغازه دار. مغازه دارهایی که هر روز کرکره مغازه را بالا می­ برند و پایین می آورند، اما این کرکره ها همچون صخره سیزیف، همچون آرزوی صاحبانشان، هرگز به جایی که باید نمی رسد.

قدم زدن در سرمای ملایم پائیز در این حوالی و اندیشیدن به تقدیر تلخ کسبه رسمی و غیر رسمی خیابان قدم زدنی است با طعم و بوی تند فلافل و سمبوسه و دل و جگر و قهوه و روغن سوخته. یعنی همه آن چیزی که می توان خوراک فقرا نامید.

 بسته به آن که شام غریبان و اسیران را از سر گذرانده باشی یا شب امیران و عزیزان ممکن است دهانت آب بیفتد یا حالت به هم بخورد. اما از آن جا که این جا ضیافت  فقرا است، اغلب آدم ها از شمیم جان بخش این غذا ها دهانشان آب می افتد و با حساب و کتاب کرایه راه و خرج و دخل فردا و موجودی امروز،احتمالاً دلی از عزا در می آورند. البته حساب قهوه جدا است. قهوه را به حساب سریال های درخشان ترکی و عربی و کشورهای آمریکای لاتین می نوشیم تا این فرهنگ چهل تکه بیشتر پاره سنگی چهل پاره را تداعی کند. غذای غربی و فیلم آمریکایی و فره وهر اهورایی و سریال ترکی و لباس چینی پاره های از هم گسسته این فرهنگ است که حتماً اسم این آش شله قلم کار را هم باید حیات آوانگارد در فرهنگ پستمدرن نامید.  

مردم مثل دسته ماهی ساردین به هم چسپیده اند و در یک فشردگی مسالمت آمیزِ شبهای ملس پائیز، بساط دست­فروشان آس و پاس خیابان کریم خان زند را می کاوند، شاید چیزی به چنگ بیاورند و تا شاید چیزی به چنگ بساطی ها بیفتد و بساطی هم بتواند چنگِ گیرنده یِ ­همیشهِ گشودهِ شهرداری را برای چند روزی پر کند و شهرداری را چه باک که چهره طاووس شهرهای ایران را برای چندرغازی، پلشت و پلید و تباه کند و آتش به خان و مان کاسبی بزند که پول آب و برق و گاز و مالیات و عوارض می دهد و چندمیلیارد برای داشتن مغازه ای در چنین خیابانی هزینه کرده است یا چنین مغازه ای را اجازه یا رهن کرده است. البته شهرداری هم برابر همان چندرغاز خدماتی مهم ارائه می دهد. گاهی خلاقیت به خرج داده از سمت سینما بهمن متروک، دست فروشان را به سمت سینما پرسیای متروک تر منتقل می کند و بعد از چندی به جای قبل باز می گرداند. تازگی هم یونیفرم هایی داده که دست­فروشان بپوشند و ساماندهی بشوند.

  دست فروش ها هم هرکدام داستانی دارند. رضا اخراجی کارخانه ای است، چرخ کارخانه چندسالی است نمی چرخد. اول تعدیل نیرو کردند و رضا را که تکنسین برق قدرت هست نگه داشتند. مدیرعامل گفته بود آخرین کسی که از این کارخانه می رود رضا است. باید یکی باشد چراغ ها را خاموش کند. چهار سال است که هیچ چراغی در کارخانه روشن نشده است. صبح ها با پرایدش مسافرکشی می کند و شب ها عطر و ادکلن و اسپری می فروشد. سه سر عائله دارد و اگر یک شیفت از این دوشیف هر روزی را کار نکند به قول خودش کمیتش لنگ می ماند. حسین مغازه دار سابق شهرشب است. مشتریان شهرشب او را به اسم کامشاد می شناسند اما این جا همان حسین است. بی شیله پیله و بدون لقب و اسم مستعار. می گوید بساطی ها ورشکستش کردند. شوار جین 100 هزار تومانی را بساطی ها سی هزار تومان می فروشند و مردم هم می خرند.

می پرسم چرا تو سی هزار تومان نمی فروختی. می گوید اجاره مغازه را چه کار می کردم؟ حالا او خودش یکی از همین بساطی ها است. البته هنوز گاهی مشتریان بالا شهری با او تماس می گیرند و او هم چند دست لباس به منزل آن ها می برد، تا مشتری در خانه پرو کند و اگر پسندید  بخرد. برای این مشتری ها هنوز کامشاد است.

 مراد پیرمردی است بی کس و کار. شبها اینجا بساط می کند و آخر شب در زیر پله ای مغازه ای در خیابان دهنادی بیتوته می­کند. لیف و لنگ و ژیلت و صابون می فروشد و پولی هم سر ماه برای پسرش که انگلیس پناهنده شده است می فرستد. خانه را فروخته تا دختر و پسرش را عاقبت به  خیر کند. ظاهراً دختر عاقبت به خیر شده است و آلمان او را پذیرفته است . هم کار می کند و هم زبان آلمانی می خواند. اما پسر حرف گوش نکرده است و به انگلستان رفته است و گرفتار پیچ و خم مهاجرت پذیری آن جا شده. می گوید پسرش از اول هم عقل نداشته و حرف به گوشش نمی رفته. حالا هم عاقبتش شده عاقبت حرمله.

کنار مراد آقا میرزا بساط دارد، پیرمرد خوش سر و زبانی که انگار کیفوور هم است و نطقش حسابی گویا. بساطش شبیه کیسه زباله ای است که موقع حمل پاره شده است. چند تا عینک معیوب آفتابی و طبی را جلو بساط گذاشته است یکی فرام­اش شکسته یکی دسته ندارد، یکی فقط یک شیشه دارد . کنار عینک ها یک رادیویی ترانزیستوری خراب هست که خودش هم می گوید کار نمی کند ولی عوضش جنس قدیمی است، به قول خودش جاپن اصل اصل. یک چاقوی بلند آشپز خانه هم توی بساط هست. آنقدر تیزش کرده اند که لبه تیغه اش شبیه ورقه کاغذ شده است. به من می گوید باش میتونی سه تیغه کنی و از این هیات داعشی دربیای. می پرسم خوب حالا این عینک یک فرام رو گذاشتی توی بساط چه کار؟ می گوید توی عمر درازت آدم یک چشم ندیدی تا حالا؟ این هم سواله می پرسی مهندس؟ توی بساطش چشمم به یک لنگه صندل نیم دار طبی می افتد، از پرسیدن سوال دیگری صرف نظر می کنم. با خودم می گویم این هم حتماً حکمتی دارد.

  قدم زنان همینطور که به فلکه ستاد نزدیک می شوم ، از بساط بساطی ها دور و دور تر می شوم و غوغای حراجی و قیمت عالی و بوی سمبوسه و فلافل و قهوه را رها می کنم. شهرشب خاموش و سینما آریانا را که دیگر فیلمی در آن پخش نمی شود و تالار تئاتر مولوی سابق را که سال ها است اجرای تئاتری به خود ندیده است پشت سر می گذارم.

 با لمس دیوارهای بلندی که برای امنیت ما برپاشده به خودم می گویم این فقر حاد و بی قاعدگی در کنار خبر های هر روز فساد و اختلاس بیشتر امنیت مملکت را به مخاطره می اندازد یا به قدرت رسیدن این آمریکایی غیر قابل پیشبینی؟ و چند قدمی دیگر به سینمای مرکز خرید شده پارامونت می رسم و بساطی های پرشور خیابان لطفعلی خان زند، کمی آن طرف تر هم خیابان عفیف آباد هست و بساطی های خاص خودش.

299 کلیک ها  پنج شنبه, 27 آبان 1395 ساعت 13:42
این مورد را ارزیابی کنید
(8 رای‌ها)

1 نظر

  • نسیم دلپذیر پنج شنبه, 27 آبان 1395 ساعت 14:54 ارسال شده توسط نسیم دلپذیر

    درود برشما استاد عزیزم و قلم شیواتون جناب شعله سعدی?

    گزارش

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

بالا